X
تبلیغات
رایتل
«چهلستون»

چهلستون

یک وبلاگ در زمینه های تاریخ - هنر - اصفهان - آثار تاریخی - موسیقی از نوع عرفانی ! - تنبور و ...
عناوین آخرین یادداشت ها
آرشیو
موضوع بندی
عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 375678


Powered by BlogSky.com
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387
استاد علی مظاهری
باز هم یه خبر بد...

استاد علی مظاهری

استاد علی مظاهری در سال 1303 در شهرستان تیران و کرون از توابع اصفهان دیده به جهان گشود و خواندن و نوشتن را در مکتب خانه آموخت. در سال 1311 به همراه پدر راهی اصفهان شد . در نوجوانی در حین کار و تلاش روزانه از درس و کتاب غافل نماند و در مدارس شبانه به ادامه تحصیل پرداخت در سال 1323 با راهیابی به انجمن شعرا پا به وادی شعر و شاعری نهاد و در این عرصه فعالیت خود را آغاز کرد . در سال 1327 ازدواج کرد که حاصل آن دو فرزند می باشد. از سال 1331 به کسوت شریف معلمی درآمد و طی سالها تدریس شاگردان بسیاری تربیت کرد. استاد مظاهری در کنار شغل معلمی همچنان به کسب علم و دانش مشغول بود و پس از گذراندن مراحل مختلف تحصیلی در سال 1348 از دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه اصفهان در رشته ادبیات فارسی فارغ التحصیل گردید. استاد در سال 1363 از آموزش و پرورش بازنشسته شد. ولی همچنان در مراکز تربیت معلم و دانشگاههای آزاد اسلامی به تدریس اشتغال دارد.

استاد علی مظاهری از کودکی به شعر عشق می ورزیده و شاعری منتهای آرزوی او بوده است و در طول زندگی پربار خود کار دیگری جز شعر و زندگی دیگری جز شاعری نداشته است.



سایه غزل



ای طایر خوش خبر لب بام بیا با مژده وصل آن دلارام بیا
ای مرغ خجسته پر که خوش می آیی با مژده و با نوید پیغام بیا
ای دوست اگر به دیدنم مشتاقی تا زنده ام و شاد به هنگام بیا
من کام از این جهان ندیدم ای دوست یک بار سراغ من ناکام بیا
آغوش من خمار چون جام تهی است ای باده ناب در دل جام بیا
در دایره عقل پی نام مگرد در حلقه عاشقان بدنام بیا

تاک غم

شبی رفتم به کوی می فروشی بدیدم پیر رند باده نوشی
که دست از باده و ساغر کشیده قلم یکسر بر آن دفتر کشیده
بدو گفتم که ای پیر خردمند بگو پاسخ مرا بر پرسشی چند
چرا در شهر ما شادی نباشد به سرها شور آزادی نباشد
غم آرد سوی ساحل موج آبش ندارد نشئه مستی شرابش
نباشد در خم میخانه جوشی نه در دلهای میخواران خروشی
قدحها گرچه لبریز از شراب است ولی در کامها مانند اب است
شراب ناب در میخانه ای نیست می گلرنگ در پیمانه ای نیست
رخ میخورگان شهر زرد است همه دلها پر از اندوه و درد است
همه می خورده اند اما خمارند نشاط و نشئه مستی ندارند
بگو ای پیر روشن دل جوابم که زین مشکل بسی در اضطرابم
نگاهم کرد و از دل برکشید آه زبان بگشاد و گفت آن پیر آگاه
در آن شهری که دهقان است غمناک به تاکستان به حسرت پرورد تاک
اگر زان تاک انگوری برآید شرابش کی غم از دلها زداید


روحش شاد - خدا رحمتش کنه
متاسفانه ایشون دیروز دار فانی را وداع گفت

Copyright © 2006 by ChehelSotoon